تبليغاتX
Lilypie Third Birthday tickers آوای زندگی

آوای زندگی
برای دخترم آوا  
قالب وبلاگ
لینک دوستان
دخترم ۳۵ ماهه شد...خدایا شکرت ...  دیگه چیزی نمونده تا ۳ سالگی

این ماه روزهای خیلی بدی رو گذروندیم ... خیلی سخت گذشت به ما و دخترک عزیزتر از جونمون

زمین خوردن و زخم و ورم لب ، آفت دهان و تب شدید و بالای ۴۰ درجه ، زدن اولین آمپول پنی سیلین و کم شدن ۸۰۰ گرم وزن دخملی تو این ماه  ، خاطرات تلخی رو در ذهنمون به جای گذاشت... اما خدا رو شکر که گذشت و به خاطره ها پیوست.

امیدوارم و از خدای مهربون میخوام  چنین روزهایی دیگه تکرار نشه و سال ۹۱ سال خوبی باشه برامون!  

 بقیه عکسها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 8:0 ] [ مامان فرشته ]
سال ۹۰ هم با همه فراز و نشیب ها و غمها و شادیهاش گذشت و به خاطره ها پیوست.

اما دخترکمون هم یک سال بزرگ تر شد ... خیلی فرق داره با پارسال همین موقعش.

پارسال درست در همین روزها درگیر از شیرگرفتنش بودم...اما الان دیگه پروژه از شیر گرفتن و همینطور از پوشک گرفتن رو به خوبی پشت سر گذاشته و خانووووم شده.

خدایا با تک تک سلولهای بدنم تو رو شکر میکنم که طعم مادر بودن رو به من چشوندی.

آوای مامان ، دختر فهمیده و باهوش خودم از تو هم ممنونم که هستی و لحظه به لحظه با شیرین کاریها و حرف زدنای قشنگت ما رو غرق در لذت میکنی.

خدایا بیشتر از هر چیز در این سال ازت سلامتی میخوام .

امیدوارم سال جدید سالی باشه سرشار از سلامتی و شادی برای همه .... سال رسیدن به آرزوهای بزرگ و قشنگ

بقیه عکسها در ادامه مطلب(بدون رمز)


ادامه مطلب
[ دوشنبه هفتم فروردین 1391 ] [ 8:30 ] [ مامان فرشته ]

این روزهای دخترم غیر از شیرین زبونی و شیطنت با لجبازی و گریه و جیغ و داد و حس استقلال طلبی و مالکیت سپری میشه...میدونم اقتضای سنشه ... امیدوارم هر چه زودتر این دوره بحرانی به خوبی و خوشی سپری و آرامش تو خونه حکمفرما بشه.

دوستت دارم ...عاشقتم....عزیزکم

عکس دخملی ۱۰۰۰ روزه من ( ۵ اسفند ۹۰)

[ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 8:8 ] [ مامان فرشته ]

*****عزیزکم ۳۲ ماهگیت مبارک*****

در حال فوت کردن شمع تولد بابایی

اینجام دیگه خیالش راحت شده که شمعو خاموش کرده!

شهربازی سیمرغ

آوا و دوستاش(الینا و آیلا)

آوا در حال آموزش  

بالاخره هوا کمی بهتر شد و آوا رو بعد از مدتها بردیم دوچرخه سواری

بدون شرح

هی خدایا شکرت که به ما "آوا" دادی....این جمله ای هست که خود آوا هم روزی چند بار تکرار می کنه.

[ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 7:0 ] [ مامان فرشته ]

*****دلبندم ۳۱ ماهگیت مبارک*****

آوای شیطون

جیگر مامان

عزیز دل مادر در شهر بازی سیمرغ

و

یلدای ۹۰

و

 منتظرتولد نی نی کوچولوی عمه(نیایش)هستیم که امروز قراره به دنیا بیاد.

[ پنجشنبه هشتم دی 1390 ] [ 9:35 ] [ مامان فرشته ]

۰۹/۰۹/۹۰ عزیزدردونه ما دوسال و نیمه یا به عبارتی ۳۰ ماهه شد.خدایا شکرت.

زندگیمون شده پر از آوا ......آوای زندگیمون

اینقدر قشنگ حرف میزنه و حاضر جواب شده که ما رو دیوونه و شیفته خودش کرده .

این روزها باباش رو "بابایی جون" و من رو "مامانی جون" صدا میزنه. به من شیر میدی مامانی جون؟

گاهی هم  اسم کوچیک  ما رو به کار میبره. دستت درد نکنه فرشته

چند باری هم منو "مامان خودم" و "مامانم" صدا زد که خیلی مزه داد! 

گاهی برا من با آواز میخونه :" فری فری خیلییییی گلی " . آخه دختر هم دیدین اینجوری برا مامانش شعر بخونه؟

خیلی دوست داره تو انجام دادن کارها کمکمون کنه و خیلی این جمله "میخوام کمک کنم" رو می شنویم ازش و ما هم البته تا اونجایی که بشه می ذاریم که به خیال خودش کمکمون کنه.

دوستت دارم بابایی جون،دوستت دارم مامانی جون، دلم برات تنگ شده گفتن هاش هم همچنان ادامه داره.

از حاضرجوابیها و استدلال هاش بگم:

فلش کارتهای آموزش وسایل نقلیه رو باهاش کار میکردیم . بابا در مورد آمبولانس براش توضیح میداد که: کسی که مریضه رو سوارش میکنن و میبرنش بیمارستان پیش دکتر. آوا گفت : ما خودمون میریم دکتر ، با ماشین بابا.

آلبوم عکس رو میخواد، میگم بالای کمده دستم نمیرسه بهت بدم. میگه : صندلی بذار زیر پات تا دستت برسه.

یه تکه بزرگ نبات برداشته و داره میخوره. بابایی بهش میگه : میره تو گلوت خفه میشی ها. میگه : نه تو دهنم نذاشتم ، دارم با زبونم میخورم!

آلبوم عکسش رو روزی چند بار مرور میکنه و با دیدن عکساش شروع میکنه قربون صدقه خودش رفتن! اِ دخترمو ببین، عسلمو ببین، عزیززززززززززززززم، عسلممممممم و ...

روزی  چند بار میگه : من  دیگه بزرگ شدم ، خانوووم شدم . کوچولو بودم نمی تونستم حرف بزنم ، نمیتونستم راه برم...

کار بد یا خطرناکی انجام داده،  وقتی با جدیت ازش می پرسیم : آوا چرا اینکارو کردی؟ خیلی ریلکس میگه: آرره میگیم آره که نشد جوابِ چرا؟ میگه :بله

 توی عکس ، توی تی وی ، توی بازار هر چی می بینه میگه برام بخررررر. مثلا توی عکساش دست میذاره روی یکی از لباسهاش و میگه اینو برام بخرررر. میگیم اینو که داری....گیر میده که نههههه ، برام بخرررررررر ما هم تسلیم میشیم و میگیم باشه.

عاشق سرزمین بازی سرپوشیده ای بود که نزدیک خونمون بود و الان دیگه جمعش کردن.  تا از نزدیکیهاش میخواستیم رد شیم چشماشو تیز میکرد ببینه بازه یا نه؟ یه بار ساعت ۱۰و نیم شب بود و خوشبختانه! بسته بود. میگه بسته هست ، به آقاهه زنگ بزنید بگید باز کنه.

ساعتها میره خونه همسایه که بچه همسن و سال خودش دارن می مونه و اصلا خیالیش نیست ما کنارش نباشیم!

سوره توحید رو اینجوری میخونیم با هم بهش آرامش میده آخر شبا: بسم الله الرحمن الرحیم ...قل هوالله احد...الله الصمد...لم یلد و لم یولد...ولم یکن له کفوا احد(پررنگا رو آوا میگه)

خلاصه اینکه به نظر من  هیچی تو دنیا لذت بخش تر از داشتن یه دخمل کوچولوی ۲ سال و نیمه شیرین زبون نیست. خدایا شکرت...

خدایا به همه آدمای دنیا لذت داشتن چنین هدیه ای رو بچشون ، مخصوصا اونایی که منتظرن.آمین

عکسای این ماه عروسک مامان:

 اینجا کلیسای وانک:

پارک بادی ناژوان:

اینم همینطور

بعد از کوتاه کردن موها در آرایشگاه:

مامانو نگاه کن و بخند میخوام ازت عکس بگیرم:

اینم یه ژست دیگه:

سرگرم چیدن هوش چین میوه ها که خیلی سریع یاد گرفت و خیلی عالی هر تیکه رو تشخیص میده چیه و میذاره سرجای خودشون:

 

[ چهارشنبه نهم آذر 1390 ] [ 7:0 ] [ مامان فرشته ]
دلم برا کوچولوئیهای دخملم تنگ شد وقتی عکساشو دیدم

آوای یک روزه

آوای ۲۰ و چند روزه بعد از حمام

آوای سه ماهه

اینجا هم سه ماهه بود

اسفند ۸۸

اینجا سیزده به در ۸۹ (آوا ۱۰ ماهه)

آوای ۱۱ ماهه (اردیبهشت ۸۹)

بمیرم اینجا بچم سرم زده بود

اینا عکسای قبل از یک سالگی بود ...

[ چهارشنبه هجدهم آبان 1390 ] [ 8:8 ] [ مامان فرشته ]

امروز برای اولین بار دخترم رو بردم آزمایش خون (بدون حضور بابایی)

صبح زود خواب بود و چون مسئول آزمایشگاه گفته بود صبح بیاد خیلی بهتره ، مجبور بودم از خواب ناز بیدارش کنم که البته آوا خدا رو شکر بعد از خواب اصلا بدقلق و بداخلاق نمیشه ...

نمی دونست طفلک کجا میخوایم ببریمش و کلی خوشحال بود که داره تیپ میزنه بریم بیرون ...

اونجا بعد از کمی انتظار و کلی سوال که چرا میخواد آزمایش بده ؟ و مامانش چقدر بیکار بودی و از این حرفا ، آوا آماده شد برا خون گیری...

(برا چکاپ برده بودمش و بیشتر به خاطر این که نگرانم کمی رشدش به خاطر کم خونی باشه)

اولش که با اون طنابه دستشو بستن تا رگشو پیدا کنن خانومه به آوا میگفت میخوام برات ساعت بکشم ...آوا هم با اینکه ترسیده بود میگفت باشه بکش

بعد از چندبار این دست و اون دست کردن یه رگشو پیدا کردن و گفتن چون نازکه سخته و نباید دستشو تکون بده وگرنه روز از نو روزی از نو

من و خواهرم بودیم ، محکم گرفتیمش و آوا هم درحالیکه شدید گریه میکرد میگفت : الان دستم اوخ میشهههههه (بمیرم براش)

وکللللللی هم طول کشید تا ۵ سی سی خون کشید بیرون

بعدش هم که میخواستن چسب بزنن با اینکه قبلا نشون داده بود از چسب بدش میاد و درواقع میترسه گریه میکرد میگفت :چسب بزن

جونمون به لبمون رسید تا این عملیات با موفقیت انجام شد بالاخره ...انشاله که نتیجه اش هم خوب باشه.

البته بعد از اینکه رفته بود خونه هم نازدار خانوم نگاه به دستش میکرده و گریه وزاری که دستم اوخ شده

...

دوست داشتم خاطره امروز رو  به عنوان یکی از اولین های آوا اینجا ثبت کنم تا یادم بمونه.

پی نوشت: وقتی رفتم خونه با این صحنه مواجه شدم:

پرستارش میگفت از صبح همینطوری جلوی تلویزیون خوابیده و اصلااااااااااا پا نشده ، تازه گفته : من دستم اوخ شده دستشویی هم نمی تونم برم جیش کنم ، پوشکم کن !

وااااااااااااای منم وقتی دیدمش مرده بودم از خنده ...من می خندیدم آوا هم با خنده های من می خندید قربونش برم. خیلی خاطره جالبی بود.

[ پنجشنبه دوازدهم آبان 1390 ] [ 12:45 ] [ مامان فرشته ]

اندراحوالات دختر ۲۹ ماهه  ام بگم که حسابی شیرین زبون و بلا شده ...

تا یه کار بد میکنه میگه: دختر خوبی ام ، منو دعوا نکن ، من گناه دارم ...یا خیلی بخواد دلبری کنه میگه : دوستت دارم فراموش (فراوون) البته جدیدا فراموش رو اصلاح کرده و میگه فرامون!

گاهی من و باباش رو "زندایی" و "دایی" صدا میکنه....چرا؟ چون دختر عمه ،پسرعمه هاش ما رو اینطوری صدا کردن!!!

بعضی وقتا یه کارایی میکنه که آدم دلش میخواد درسته قورتش بده...مثلا باباش توی حمامه ...صدا میزنه بابا درو باز کن میخوام بیام بوست کنم! البته ناگفته نمونه این بیشتر یه حربه  هست برای رسیدن به آب بازی !

بعضی از کلمات رو اشتباه میگه هنوز که البته خیلی دلچسبه .مثلا یخچال رو یچقال - دلستر رو پلسته - فوت کن رو  هوف کن - پاستیل رو پاسیلا - سنجاب رو سنگاب - اسکوتر رو بسکوته و... میگه.

رنگ شناسیش افتضاحه و البته فکر میکنم اصلا نمی دونه مفهوم "رنگ" چیه؟ این وسط تلاش ما برا یاد دادن رنگا نتیجه اش این بوده که گاهی رنگ بعضی چیزا رو میپرسه که نمی دونیم چه جوابی بدیم .مثلا میپرسه: دماغت چه رنگیه؟ یا خونمون چه رنگیه؟

از آهنگای مورد علاقه اش همه چی آرومه ، مگه فرشته هم بده ؟، حنا حنا ، تو بی نظیری ، ... و جالبه وقتی قر میاد تو کمرش سریع میدوه تو اتاقش میگه مامااااااااان لباس عروسمو بیار بپوشم!!!

بازیهای مورد علاقه اش بیشتر از همه کالسکه بازی، توپ بازی ، دوچرخه سواری، سرسره و بپربپر روی تخته . و البته علاقه خاصی به کتاب داره! خیلیییییییی از اوقاتشو به ورق زدن کتاب مشغوله، فرق هم نمیکنه چه کتابی باشه میگه دارم درس میخونم!!!

از در  وارد میشیم بعد از سلام کردن که عادت خوبشه میپرسه: چی برام خریدی؟

درحال خوردن چیزی باشیم میپرسه: چی میخوری؟

تو آشپزخونه مشغول کارم میاد میگه: چی میخوای به من بدی؟

باتلفن حرف میزنیم تمام میشه میپرسه : کی بود؟ حتی اگه قبلش هم خودش حرف زده باشه.

یاد گرفته گاهی اوقات با شیطنت میگه : چه عجب اوضاعیه!

تلفن زنگ میخوره اصرار داره خودش گوشی رو برداره و حرف بزنه.

چند روز پیش همکار باباش(همون دوستمون که تابستون رفته بودیم شمال خونشون) زنگ زده بود و طبق معمول آوا گوشی رو برداشته بود... بعدش به من میگه:"ماماااااااااااان بیا عباسعلی" مرده بودیم از خنده.

کامپیوتر رو روشن کنیم که فیلماشو ببینه دیگه خاموش کردنش مکافاته حتی اگه مشغول بازی باشه و نگاهی هم نکنه تا بفهمه میخوایم خاموشش کنیم قشقرقی به پا میکنه بیا و ببین!

دارم ظرف میشورم .میاد میگه : مامان بیا با من بازی کن. میگم یه کوچولو صبر کن من ظرفا رو بشورم میام. میره به باباش میگه:"باباااااااا تو بیا با من بازی کن َ مامان داره ظرف میشوره"

داره روی تخت بپربپر میکنه ، میگه: مامان فرشته؟ میگم: جون مامان فرشته؟ میگه: خیلی دوستت دارم مامان فرشته ! و من میرم تو ابرا با این حرف زدنش

...

*****عسل مامان ۲۹ ماهگیت مبارک*****

عشق من

آوا و الاکلنگ

یه جایی به اسم رودآب

آوا با موهای دوگوشی

علاقه عجیبی به این وسایل ورزشی داره ووروجک ما

آوا و تاب بازی

اینم یه هوش چینه که آوا خیلی خوب یادگرفته (به موهای پریشونش توجه نکنین)

اینم یکی دیگه از دوستای آوا

[ یکشنبه هشتم آبان 1390 ] [ 8:2 ] [ مامان فرشته ]

این بار به دلیل اینکه حس نوشتن ندارم مستقیم میرم سراغ عکسا:

اینجا پارک ناژوانه و آوا سوار بر کالسکه برای اسب سواری

پارک بادی ناژوان

این هم که ترامبولین یا به قول خودش بپربپر که عشقشه

در حال بپر بپر

سرسره بادی هم که آوا خیلییییییییییی دوست داره

این دوچرخه فکر نمی کردیم الان بتونه به راحتی استفاده کنه ولی در کمال ناباوری دیدیم سوار شد و شروع کرد به رکاب زدن ! الان هم دیگه توی دوچرخه سواری حرفه ای شده دخترم!

دختر مامان دیگه توی خیابون که میریم خودش برا خودش یه چیزی انتخاب میکنه تا براش بخریم. این صندلی هم انتخاب خودشه !

این عکس رو خیلی دوسش دارم موهاشو از پشت بستم

************عشق کوچولوی مامان ۲۸ ماهگیت مبارک************

[ دوشنبه یازدهم مهر 1390 ] [ 7:20 ] [ مامان فرشته ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فرشته کوچولوی ما ساعت 11:10 روز شنبه نهم خردادماه 88 قدمهای کوچولوشو روی چشمای ما گذاشت و زندگی ما رو شیرین تر از قبل کرد . تصمیم گرفتم خاطراتشو اینجا بنویسم تا بدونه و برای همیشه یادم بمونه چقدر برامون عزیزه.
امکانات وب